تبليغاتX
گلی از گلهای بهشت

سلام دوستان

اين ايام سراسر غم واندوه را به همه شما تسليت عرض مي كنم . واقعا وقتي به مصيبت هاي ابا عبدالله الحسين فرزند پيامبر فكر مي كني مي بيني كه جاهليت و قدرت چگونه باعث ميشود كه به نام دين مظهر دين را  به مسلخ ببرند .اين ايام ما در مراسم عزاداري كه در انتهاي كوچه مان مراسم برگزار میشد شركت مي كرديم و بابايي و دانيال هم بيشتر اونجا بودند .محرم سال گذشته آقا دانیال بغل بابایی به مراسم میرفت ولی امسال با پاهای خودش توی این مراسم بود و خدا رو شکر میکنم و از خدا می خواهم که این گل پسر عزیز ما پیرو واقعی مکتب امام حسین و اهل بیت پیامبر باشد و همیشه در این راه قدم بگذارد.

 دانیال عزیز شش ماهگی دقیقا روز عاشورا سال قبل

دانیال عزیز روز عاشورا امسال

 دايي جون محمود و خانم دايي ندا چند روزي پيش ما مهمان بودند كه با توجه به اين ايام خيلي خوب نتونستيم ازشون پذيرايي كنيم.شبي كه دايي جون و خانم دايي نداش اومدند ديدني بود آقا دانيال اونا رو به اصرار به اتاق خودش دعوت ميكرد و مي خواست اتاقش و وسايلش رو به اونا نشون بده از بس ذوق زده شده بود كه برامون مهمان اومده تا دير وقت بالاي سر دايي و خانم دايي مي نشست و نمي ذاشت بخوابند. يه روز هم اونا رو مجبور كرده بود كه با اونا حمام بره. خلاصه حسابي از اومدن مهمان خوشحال بود البته  دايي جون محمود و خانمش روز جمعه قبل تاسوعا رفتند و ما دوباره تنها شديم ولي چون هيئت ميرفتيم زياد جاي خاليشون رو حس نكرد.اما يه شب موقع خواب توي اتاقش نشسته بود و با خودش حرف ميزد و هي اسم دايي محمود و ننا و احمد رو مياورد. انگار دلش تنگ شده بود.راستی برای آخرین بار با من موافقت کردند که تا آخر دیماه جنوب باشم .بازم خدا رو شکر که فرصت بیشتر داریم که پیش بابایی باشیم.

حضور گل پسر در مراسم عزاداري هم  با حاشيه هاي جالبي همراه بود كه درعكسهاش مشخصه.

دانیال جان و دو تا از هوادارانش.مثل همیشه با همه دوست میشد و کلی به هوادارانش اضافه شد. 

 

در حال سینه زنی

 در کنار یکی از دوستان بابایی که دانیال رو خیلی دوست داره. همینکه غذای نذری تقسیم می کردند هر جایی بود غذا رو باز میکرد و شروع به خوردن می کرد

روز تاسوعا .دوست داشت جلوی هیئت حرکت کنه

 

فکر نکنید بابایی دانیال رو اون بالا گذاشته .گل پسر در یک چشم به هم زدن خودش رو بالا رسوند و شروع کرد به سخنرانی .البته رحل قران رو هم همراه خودش بالا برده بود ولی بابایی کتا ب  دعا رو بهش داد.

 یا علی مدد 

+ نوشته شده توسط مامانی و بابایی در دوشنبه هفتم دی 1388 و ساعت 11:11 |
 سلام دوستان

 بعد از يك هفته كه از سفر برگشتيم بلاخره تونستم بيايم و گزارش بنويسم.اين سفر با سفرهاي قبل فرق داشت به خاطر اينكه اقا دانيال ديگه حسابي براي خودش مرد شده و با اينكه  پنج ماه پيش عمه وعمو ها ش رو را  ديده بود ولي خيلي زود اشنا شد و با لحن خاصي اونا رو صدا مي زد.اين اولين بار بود كه ما براي عيد قربان پيش اقاجون(باباي بابايي) بوديم.اخه آقا جون هر سال قرباني انجام ميده و همه اون روز خونه آقاجون جمع ميشن و اولين باري بود كه من ودانيال هم حضور داشتيم و از همه مهمتر اينكه يه دختر كوچولو ناز هم به دختر عموهاي دانيال اضافه شد بله مهنام جون دختر عمو علي هم به دنيا امده بود و ما تا رسيديم وشام رو خونه عمو رضا خورديم رفتيم ديدنش.روز بعد عيد قربان هم دانيال اولين برف عمرش رو ديد ولي حيف فرصت نكرديم ببريمش بيرون عكس بگيره.

 مهنام جون و داداشی (امیر عباس)

دانیال و امیر عباس عسلی(پسر عمو  جون علی)

بعد از عيد قربان روز دوشنبه براي كار انتقالي بابايي به تهران رفتيم .البته عمه جون معصومه  و عمه جون ليلا دانيال هم همراه بودند.سه روزي كه من كرج بودم بابايي از صبح تا غروب تهران مي رفت دنبال كارش و كلي رايزني كرد ولي بايد ببينيم خدا چي ميخواد.

پنج شنبه صبح دوباره همراه عمه هاي دانيال عسلي برگشيم ملاير البته سر راه به زيارت حضرت معصومه رفتيم .اخه نمي شد عمه جون معصومه را به زيارت حضرت معصومه نبريم.

 

حرم حضرت معصومه (س)

دانيال عسلي اينقدر از بودن كنار فاميل لذت مي برد كه اصلاهمه چيز يادش ميرفت غذا خوردن خوابيدن و...

البته شيرين كاري هاش باعث شده بود كه حسابي توي دل همه جا كنه .قربونش برم خوب بلده دل بقيه رو بدست بياره مخصوصا سر سفره.همه رو مجبور می کرد که براش اسپند دود کنند جالبه که این کار رو پنج ماه پیش انجام داده بود و هنوز یادش بود.

مغازه عمو جون رضا که خیلی خیلی دوستش داره .وقتی بهش می گفتیم عمو رضا چی بهت داد می گفت نی نی (بسکویت و خوراکی رو نی نی میگه). مغازه رو م م (با فتحه م میگه).

توي اين سفر حسابي به عمه هاي عزيزدانيال عسلي( عمه جون فاطمه و عمه جون معصومه و عمه جون ليلا) و عموهاي عزيزش (عمو جون رضا و عمو جون علي) زحمت داديم.راستي سيمين جون  خانم عمو رضا هم حسابي به  دانيال عين بچه خودش محبت مي كرد و جالب بود كه دانيال هم بهش ماما مي گفت و راضي نمي شد كه از بغلش بياد پايين.دختر  عمه های  دانیال نرگس جون و سحر جون  و مهسا جون هم خیلی زحمت دادیم و خیلی به دانیال محبت کردند.از خدا برای همه همشون ارزوی سلامتی و موفقیت دارم.واقعا ما آدمها چقدر به محبت هم نياز داريم حتي از نون شب هم واجبتر.

پسر عمه  علی  (پسر عمه جون معصومه)

خوشحالي كه توي اين چند روز توي چهره دانيال بود تا حالا  نديده بودم چون توي اين سفر محبت رو بيشتردرك و حس مي كرد.

دانیال عزیز به پسر عمو  محمدش هم حسابی علاقمند شده بود و با یه لحن خاصی صداش میزد و توی خونشون همش دنبال محمد بود .اقا محمد ّ« که حسابی بهش محبت می کرد.کلا وقتی میخواد کسی رو صدا بزنه انگار که سر جالیزه و همون جوری داد میزنه خیلی با مزه و پشت سر هم تکرار میکنه و اسامی  را میکشه  بابا بابا بابا ....

شب عيد غدير بابايي براي شركت در مراسم جشن رفت ولي ما خونه عمه جون ليلا مونديم آخه جشنشون مردانه بود.البته براي خواب خونه عمو جون رضا رفتيم و تا ساعت 1:30 بيدار بوديم.

 

در حال  نوازندگی  خونه عمو جون رضا

اینم یه مدل کشمش خوردن گل پسر .همیشه دوست داره با لذت تمام بشینه  یه چیز رو بنوشه یا بخوره

روز عيد غدير هم به سمت جنوب حركت كرديم و دانيال بشتر مسير رو خواب بود و به خاطر همين بابايي تا دزفول يكسره رانندگي كرد و ساعت 2 به دزفول رسيديم و چقدر به موقع .اخه پسر عموي من از دزفول زن گرفته و اون روز جشن گرفته بودند و ما هم سر وقت ناهار رسيديم .نا هار خورديم و هركاري كرديم كه مامان جون دانيال رو همراه خودمان ببريم راضي نشد ما هم خيلي ازدستش ناراحت شديم.اين سفر هم رفت هم برگشت هوا باراني بود و لذت خاصي داشت .

 حرم دانیال نبی (ع)

 ضریح دانیال نبی (ع)

 

نمایی از مسیر برگشت .بابایی وقتی من ودانیال خواب بودیم این عکس رو گرفته

يه مدل ديگه از شيطوني گل پسر خونه دوست و همكار بابايي.عاشق ارتفاع و ايستادن در بلندي در حالت نامتعادل 

نمي دونم چه حكمتي داره بعد از اينكه از سفر بر ميگرديم دو سه روز بعد گل پسر مریض ميشه .البته خيلي شديد نيست ولي چند روزيه كه دارو مصرف مي كنه.

تازگيها در مورد غذاها ابراز نظر ميفرمايند و اگر غذايي باب ميلشان بود سرشان را تكان داده و ميفرمايند: به به

يك كار جالبي كه از نظر خودش انجام ميده دست ميزنه و با صداي بلن و كشيده ميگه د )با فتحه( يعني برام دست بزنيد. ما هم براش دست ميزنيم و تا دست زدنمون قطع بشه دوباره ميگه د و اين كار را بارها و بارها تكرار ميكنه تا ما خسته بشيم. اين كار را تو خونه مامان جون و عمو رضا انجام داد كه همگي از خنده روده بر شدند.

توي اين پست مي خواهم فرهنگ لغات دانيال رو بنويسم ولي امروز فرصت نمي كنم شايد فردا.

پینوشت:

بنویسیم

بخوانیم

بنویسیم

بخوانیم

الله اکبر

اد با فتحه الف ودال

کتاب دعا

دن دن دن با فتحه دال 

محمد و صلوات

م م با فتحه میم

بالا و بالش

بامبا

مامان

ماما

باطری

بامبی

بابا

بابا

جوراب

جی جی

عمو

عمو

کفش و دمپايي

د با فتحه

عمه

عمه با فتحه ه

کلید و سویچ

دیدا

دایی محمود

دایی احمد

ممو

ا م با فتحه الف ومیم

رانندگی

ن ن با فتحه

خانم دايي ندا

ننا

ماشین

م ساکن و بکشید

عباس

عبا

قطره

قط با فتحه ط

مهسا

مما

عینک

عین

انار

انا

شیر و خوراکی

ماست

نی نی

ما

هنداوانه

هن با فتحه نون

آهنگ

آن با فتحه نون

موز

مو

مغازه

 م م با فتحه

مو

آینه 

مو

آینه

اژدها اژدها البته ژ را با حالت خاصی شبیه به ژ بیان می کند
از اینا  اینا : با فتحه الف و ی ساکن به معنی اشاره به چیزی که می خواد ببر

ب ب با فتحه

داغ

 دا

گاو

ما

توپ

تو

صدای ماهی 

آپ آپ 

تاپ بازی

تا تا

صدای سگ 

باق باق 

جیش

دیس 

ماه

ما

 

پینوشت ۲: این مطلبی که می نویسم شاید از نظر خیلی ها خنده دار باشه و واقعا هم هست ولی می نویسم تا گل پسر بدونه كه ما برای چه چیز های خوشحالی کردیم .چند روزی است که دانیال سرما خورده و ترشحات بینی اش زیاد شده و گرفتگی بینی داره و دیشب بهش می گفتیم فین کن وگل پسر هم سعی کرد یاد بگیره و زود هم یاد گرفت.اما بعدش نمی دونید چقدر من وبابایی خوشحال شدیم انگار راه نفس خودمان باز شد.

ديشب(۲۴/۹/۸۸ )يه سوپ با ميگو براسش درست كردم كه خورد ولي نصف شب با حالت بدي بالا اورد و اين دومين بار است كه ميگو مي خورد و هميچين حالتي پيدا مي كند

پینوشت ۳: آخ جون ممو (دایی جون محمود) با ننا (خانم دایی ندا) دوشنبه ۳۰ آذر میان پیشمون تا توی تعطیلات تنها نباشیم. دایی جون و ننا دوستتان دارم.

یه خبر خیلی خیلی مهم: دیروز ۲۸ آذر به مامانی گفتن که از اول دی ماه باید بره تهران کار کنه. مامانی و بابایی خیلی غصه دار شدن آخه دوری از بابایی اونم با وجود من خیلی براشون سخته. دعا کنید حداقل ۱ ماه دیگه بذارن پیش هم باشیم. البته دعا کنید هر چی که خیر و صلاحمونه پیش بیاد.آمین

 

+ نوشته شده توسط مامانی و بابایی در شنبه بیست و یکم آذر 1388 و ساعت 8:24 |

 جمعه گل پسر ناز ما پانصد روزه شد و ما هم به بهانه این روز یه جشن سه نفره توی رستوران هتل بندر گرفتیم و خوش گذشت .تازه آقا دانیال از طرف میز کناری یه هدیه نقدی هم دریافت کرد.اخه ما یه مقدار کیک به بچه هاشون دادیم و هرچی گفتیم بابا تولد نیست و هدیه نیاز نیست قبول نکردند.

 

هفته گذشته ما باز یه جشنواره داشتیم .جشنواره ای که مربوط میشد به فرهنگ و آداب و سنن چند استان ایران بزرگ.و چون نزدیک خونه ما بود ما هر روز با دانیال و بابایی اونجا بودیم خیلی جالب بود. مخصوصا برای دانیال که این چیزها را ندیده .

 

غرفه تهران

غرفه لرستان

غرفه چهار محال و بختیاری

غرفه ابادان 

 

غرفه شیراز

از موقعیکه هوا خنک تر شده دانیال شبها بهتر می خوابه ولی دو شب پیش شام میگو با سیب زمینی خورد و همین باعث شد شب با گریه از خواب بیدار شد و وقتی شیر بهش دادم حالش به هم خورد و گلاب به روتون بالا اورد.ولی بازم دلش درد می کردبابایی یه کم ماساژ داد و خوابش برد ولی بابایی که از کنارش رفت توی خواب با یه حالت قشنگی می گفت بابا .از بس که باباییه خیلی وقتها توی خواب بابا رو صدا می کنه.

جمعه دکوراسیون رو عوض کردیم و چقدر عکس العمل دانیال جالب بود و ذوق زده شده بود که ما همه چیز رو به هم ریختیم وموقع جابجا کردن فرشها سعی می کرد کمک کنه.

یه وقتهایی برای معرفی  بچه اسم  بابا شو می گن ولی اینجا آقا دانیال باعث شده توی مسجد بابایی رو  ابا دانیال صدا کنند .از خدا می خواهم که همیشه باعث سربلندی من و بابا بشه.

 

مهندس کوچولو.اولین بار بود که موتور را بهش دادیم و اولین اسباب بازی بود که حسابی توجه اش رو جلب کرد و با چه تمرکزی سعی می کرد پیچش رو باز کنه

۲۸ ابان تولد مهدی پسر دوست بابایی بود و فقط بچه ها دعوت شده بودند البته دانیال رو با من دعوت کردند اولش نمی خواستیم بریم ولی چون مهدی خودش دانیال رو دعوت کرده بود به خاطر مهدی و دانیال رفتیم ولی دانیال خودش تنها رفت و این اولین مهمانی بود که تنهایی رفت و خیلی بهش خوش گذشته بود.البته حسابی هم شیطونی کرده بود ولی خواهر دوست بابا که خیلی مهربونه مواظبش بوده.

و اینکه اگه خدا بخواد ما اخر هفته یه مسافرت ۱۱ روزه به ملایر و احتمالا کرج خواهیم داشت .اولین عید قربانی هست که من و دانیال ملایر پیش اقاجون(بابای بابایی) خواهیم بود.پیشاپیش عید قربان و بزرگترین عیدمسلمانان یعنی عید غدیر را به همه شما و کوچولوهای نازنینتون تبریک میگم و امیدوارم خدا بهترین هدیه را در این ایام به شمابدهد. 

بقیه عکسهای جشنواره را در ادامه مطلب ببینید

یاعلی مدد تابعد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مامانی و بابایی در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 10:30 |