روز مادر را به همه مادران عزیز تبریک میگم. امیدوارم خدا کمکمون کنه تا بتونیم بچه های صالحی تربیت کنیم.
دیروز دانیال گلم ۴۶ ماهه شد و امیرعلی عسلی هم ۹ ماه و نیم.
بقیه ماجرا:
پنج شنبه ۷ اردیبهشت خانواده عمو غلام دانیال اومدن خونمون و دانیال کلی با بچه های عمو بازی کرد.
جمعه ۸ اردیبهشت هم پدر رفت سر کار و من و بچه ها با خانواده دایی مهدی رفتیم پارک و رستوران که خیلی به بچه ها خوش گذشت.
پنجشنبه ۱۴ اردیبهشت هم خانواده عمه زهرا اومدن خونمون.
جمعه ۱۵ اردیبهشت هم من و پدر و دانیال بعد از چند سال رفتیم نمایشگاه کتاب. آخه یا تهران نبودیم یا باردار بودم یا بچه کوچیک داشتم. میبینید این چقدر فعال بودم تو این چند سال؟ گفتم امسال را از دست ندیم معلوم نیست سال بعد اوضاعمون چطور باشه
. إإإإ چرا فکر بد میکنین؟ گفتم شاید ماموریت یا سفر یا ... باشیم. این سه تا نقطه خیلی معنا داشت مگه نه؟ بگذریم . ما هم امیرعلی خان را گذاشتیم پیش مامان جون و صبح قبل از ساعت ۱۰ رسیدیم نمایشگاه. فقط غرفه کودکان رفتیم و غرفه کتب خارجی. خیلی خوب بود و کلی هم خرید کردیم. فقط برای بچه ها. ما که حسرت کتاب خوندن داریم ولی اصلا وقت نداریم. چند تا کتاب خارجی هم براشون گرفتیم که خیلی عالیه اگر تونستم عکسش را میذارم تا شما هم اگر خواستید بگیرید. عصر هم ساعت ۵ و نیم برگشتیم خونه. دانیال گل پا به پای ما اومد و اصلا بهانه گیری نکرد. قربون پسر صبورم برم.![]()
جمعه ۲۲ اردیبهشت تولد عزیز منه و شنبه هم که روز زنه و دوشنبه ۲۵ اردیبهشت هم سالگرد ازدواجمون. احتمالا سه تا جشن را با هم بگیریم البته کوچیک و خودمونی.
حالا از کارهای امیرعلی خان بگم:
دقیقا از ۳ اردیبهشت که وارد ۱۰ ماهگی شد چهاردست و پا را یاد گرفت و حرفه ای میره. از همون روز هم صدای ببعی را درمیاره. البته با تاخیر. مثلا میگیم ببعی میگه؟ و بعد از نیم دقیقه میگه بع بع.
دس دسی و ناز کردن را یاد گرفته و خیلی قشنگ من و دانیال و مامانم را ناز میکنه.
نمیدونم از کجا تو خون بچه ها میره که با یه آهنگ (حالا هر چی از تیتراژ یه برنامه گرفته تا پیامهای بازرگانی و ...) خودش را بالا پایین میکنه و تکون میده. و حسابی خوردنی میشه. چند وقته یاد گرفته از پله آشپز خونه بالا میاد و چند روزیه که پایین رفتن را هم یاد گرفته البته به سبک خنده داری: سینه خیز میشه و دستش را به زمین میرسونه و خودش را سر میده پایین
. دانیال عقب عقب از پله پایین میومد ولی سبک امیرعلی را تا به حال ندیده بودیم. مبل و وسایل دیگه را میگیره و وایمیسته و راه میره. و این یعنی من یه پیازداغ که میخوام درست کنم بیست دفعه باید بگیرمش و بذارمش زمین تا نیفته![]()
و اما شیرین زبونیهای دانیال عسلی:
یه روز یه چیزی پیدا کرده به جای میکروفن جلوی دهنش گرفته و آقا رفتند بالا منبر و شروع به وعظ نمودند: ای مردم به خدا ایمان بیاورید. ای مردم نماز خوندن کار خوبی است. قیافه ما
و بعد هم خودشان روضه خواندند: ای حسین مادرت را کشتند. فاطمه را کشتند و قیافه ما همچنان![]()
یه روز با لپ تاپ اسباب بازیش که دوست پدر (عمو تجدد) براش خریده بازی میکرد و بعد گفت: پدر برات یه نامه فرستادم سر کارت برو بخون. پدر: باشه عزیزم ممنون. بعد از دو ساعت میگه لپ تاپ بزرگه را بدید به من. ما هم که اون را در اختیارش نمیذاریم گفتیم چی کار داری؟ گفت: میخوام نامه ام را که فرستادمش توش بخونم. و مای ساده تازه فهمیدیم اون نامه را برای چی فرستاده بودی![]()
موبایل پدر را که دیگه داغونش کرده و هر چی هم میگیم اون را برندار گوشت بدهکار نیست. دیشب موبایل پدر را برداشته و میگه: پدر میخوام برم ببینم خونه .... (اسم محل خونه)مون چند شده؟ چند تومنه پدر؟ ![]()
رو به عمو غلام: عمو ۱۰ تومن زیاده؟ عمو:نه دانیال: ۸ تومن زیاده؟ عمو:نه دانیال: چقدر زیاده؟ عمو: یه ملیون. دانیال: عمو من را یه ملیون خریدن.![]()
یه شب که ناراحت و عصبانی بودم رفتم اتاق تا دانیال نبینه. اومده و میخواد یه جوری سر صحبت را باز کنه میگه: مامانی برم برات دستمال بیارم که اگر خواستی گریه کنی اشکت را پاک کنیییی - گریه ت را پاک کنیییی. حالا اگر ما نخواستیم گریه کنیم کی را باید ببینیم؟ دانیال تو اینجور موقع ها خیلی دلسوزه و حسابی باهامون همدردی میکنه و دل آدم کباب میشه از محبت هاش. گل پسر نازم خیلی دوست دارم.![]()
یه شب میگه: آدرسمون را روی کارت برام بنویسید بدم رهام (دوست مهدش) تا پدرش بتونه اونو بیاره خونمون. قربونت برم که از الان باید برات کارت ویزیت هم سفارش بدیم.
یه شب اومده خیلی جدی در حد آموزش دادن به من میگه مامانی ما دو تا خدا داریم. میگم نه یه خدا داریم. پافشاری میکنه و دوباره حرفش را تکرار میکنه. میگم نه مامانی مگه تو سوره توحید یاد نگرفتی که یه خدا داریم. دوباره جدی در حد آموزش دادن به من جواب میده: نه مامانی تو سوره والعصر میگیم ان الانسان لفی خسر یعنی دو تا خدا داریم. یه خدا برای دریا یکی برای خشکی یکی برای خیابون و ...
و این هم نتیجه آموزش قرآن با معنی با اجرای نمایش و با روشی شاد و بچه فهم توی مهدشون.
یه روز هم میگه: مامانی خدا مرده یا زنه؟ گفتم: نه مرده و نه زن. و سریع حرف را عوض کردم که ادامه نده و ما توش بمونیم. چقدر سخته توضیح این موارد برای بچه ها.
از نمایشگاه عروسکهای انگشتی شنل قرمزی را خریدیم. دندون و چشمای آقا گرگه را کنده. من هم عصبانی شدم چون چند روز پیش هم یه اسباب بازی موزیکال امیرعلی را شکسته بود. دانیال خیلی خوب از کتابهاش نگهداری میکنه و حتی یه خط هم توشون نیست و همچنین اسباب بازیاش مگر اینکه ناخواسته تو هیجانات بازیش چیزی را بشکنه که کلی غصه میخوره و ما هم اصلا چیزی نمیگیم و تازه دلداریش میدیم. ولی اولین بار بود که اسباب بازی امیرعلی و گرگه را عمدا خراب کرد. برای همین فرستادم تو اتاقش و گفتم باید اونجا بمونی. دانیال هم گریه که ببخشید دیگه این کار را نمیکنم. من: مگه وقتی اسباب بازی امیرعلی را شکستی قول ندادی دیگه این کار را نمیکنی پس چرا چشم و دندون گرگه را کندی؟ دانیال: آخه چشمش را کندم که کسی را نبینه بخوره. من هم دیگه معلومه چجوری شدم![]()
![]()
![]()
![]()
























